تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس

از ره غفلت به گدائی رسی ******** ور به خود آئی به خدایی رسی

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط ققنوس  | 

باز باران با ترانه

 

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."



شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط ققنوس  | 

اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد

 

 

اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟

معشوق همين جاست، بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟

گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد

هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد

يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد

آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد

از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد

يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديد؟

يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس كه بر گنج شما پرده شمائيد

مولانا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط ققنوس  | 

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

 

 

در مجالي كه برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن همواره اول صبح

به زباني ساده مهر تدريس كنند

و بگويند خدا خالق زيبائيهاست

و سراينده عشق ، آفريننده ماست

جنتي دارد نزديك ، زيبا و بزرگ

دوزخي دارد ، به گمانم كوچك

كه ببخشد ما را و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه خرد را با عشق ، علم را با احساس

و رياضي را باشعر ، دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان

و نگويند كسي را كودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بكند

و بجز ايمانش هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند

درس هايي بدهند

كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند

غير ممكن ها را از دل خاطره ها محو كنند

تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد هرگز

و به آساني همرنگ جماعت نشود

مشق شب اين باشد

كه شبي چندين بار

همه تكرار كنيم ، عدل آزادي قانون شادي

امتحاني بشود كه بسنجند ما ار

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالي كه برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن آخر وقت

به زباني ساده شعر تدريس كنند

و بگويند كه تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط ققنوس  | 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط ققنوس  |